درباره وبلاگ

در تاریکی بی آغازو پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم را در پس درتنها نهادم
وبه درون رفتم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم؟
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
ایا زندگیم صدایی بی پاسخ نبود؟
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
حساب با تو بودن نيست اما مي خوام ثابت كنم تنها نبودم
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت

گاهی آرزو می کنم کاش هرگز نمی دیدمت تا که امروز غم ندیدنت را
بخورم، کاش لبخندهایت اینقدر زیبا نبود که امروز آرزوی دیدن یک لحظه از
لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم، کاش چشمان معصومت به
چشمانم خیره نمی شد تا که امروز چشمان من به یاد آن لحظه ها بهانه
بگیرند و اشک بریزند، کاش حرف دلم را بهت نگفته بودم تا که امروز با خودم
نگم: آخه اون که می دونست چقدر دوسش دارم پس چرا...........؟؟
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
لحظایم پر از سکوت شده سکوتی که نمیدانم آخرش به کجا میرسد سکوت سنگینی که تمام اتاقم را پوشانده سکوتی سرد و خاکستری . ساعت متعجب از سکوت بی کار ایستاده و دیگر دقایق را نمی شمارد . الآن شب است یا روز ؟ آسمان روشن است یا تاریک ؟ ساعت چند است ؟ چرا همه چیز در حیرت به سر می برد؟چه اتفاقی افتاده ؟ چرا صدای مرغ عشق های برادرم به گوشم نمیرسد ؟ اینجا چه خبر است ؟ آیا کسی به گلدان کوچک یاس اقاقیه من آب داده؟چرا همه مرا به فراموشی سپردن ؟ من چرا اینگونه گوشه دیوار کز کرده ام ؟ صدایی میشنوم .صدای اذان است آری صدای اذان است
خیالم راحت شد هنوز خدا با من است او مرا میخواند تا به حال همچین احساسی نداشتم چه احساس زیبایی.
خدایا حالا که تو کنارمی میخواهم برایت دردو دل کنم تو خود راز دل مرا میدانی تو خودت کمکم کن که بتوانم خودم را بشناسم . میدانی ؟ از حال خودم بی خبرم نمیدانم چه میخواهم ؟ نمیدانم چگونه با دلم کنار بیایم . نمیدانم بگذرم یا بمانم ؟ نمیدانم .... نمیدانم..... من رهگذری خسته و تنها هستم که باید از کنار جاده آرزوهایم بگذرم به نظر تو این چنین است ؟ خدایا خودت کمکم کن
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت

اگرنمي توانم هميشه مال توباشم
اجازه بده گاهي زماني ازان توباشم
اگرنمي توانم گاهي زماني ازان توباشم
بگذار هروقت تومي گويي كنارتوباشم
اگرنمي توانم عشق راستين توباشم
بگذارباعث سرگرمي توباشم
امامرا اينطوري ترك نكن
بگذار درزندگي تو,دست كم چيزي باشم
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت

تو ان نگاه منتظری هستی که در انتظار یار چشم به راه است و ارزوها در دل دارد.
تو اشک زلال چشمان ان دختر عاشقی هستی که به یاد عشق جاریست.
تو دستان مهربان ان مردی هستی که صورت گمشده اش را نوازش می کند .
تو بوسه های سوزان ان دو عاشقی هستی که در حسرت وصال می سوزند اما با تمام وجود همدیگر
را دوست دارند.
تو حسرت ان چیزی هستی که داشتنش محال است.
تو لبخند مهربان کودکی هستی که در چشمانم زل می زند و به رویم لبخند می زند.
تو رنگ شادی بخش زندگی ام هستی .کبوتر ارزوهایم .خیال پروازم.
بیا تا با هم پر بکشیم .من و تو می توانیم،می توانیم پرواز کنیم.
دستانم را بگیر و با من بیا به شهر رویاها .بیا با پرواز کنیم و از اوج مردم را نظاره کنیم.و انها را در شادی
عشقمان شریک گردانیم.
با من بیا.... .
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
سال ها مي گذرد
و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي
خواهم مرد ...

نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
شاعر و فرشته با هم دوست شدند.
فرشته پری را به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرش بوی آسمان گرفت.
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد . دیگر کار برای هر دوتان دشوار شد.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است . و فرشته ای که مزه ی
عشق را بچشد آسمان...
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت
از کودکی
پرسیدم عشق چیست؟
گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** پول و ثروت
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟
چیزی نگفت****** آهی کشید و سخت گریست
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم
نوشته شده توسط ye asheghe dost dashtane در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت